تبليغاتX
فقط دیوونه ها

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک هم خونه ای عزیز امیر حسینی
 

تولد


نوشته ی کریم فرجی در 88/06/17

2uojsi9.jpg

 


عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است

عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می شود.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه پیش روی دارد:

یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد تحمل کند.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
سپس در آنجا  نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند. سپس باید چنگال 4 پیش را  بکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آید ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
و سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.


چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.


حالا شما در چه فکری هستید؟

 

---------------------------------------------------------------

حرف آخر:

 

به همه عزیزان و دوستان سلام میکنم.

خیلی خوشحال شدم که تو این مدت همراهتون بودم.

 نمی دونم چمه؟؟؟؟ شدم مثل راسکلنیکف(شخصیت اول رمان جنایات و مکافات).خیلی سر در گمم.همش دنبال یه نشونم(من به نشونه ها شدیداً اعتقاد دارم.خدا با زبان نشونه ها با بنده هاش حرف می زنه.واسه همین بیشتر کتاب های "کوئلیو" رو خوندم).حالا چه نشونه ای؟؟؟ چرا؟؟؟ کی؟؟؟...واسه اینها هیچ جوابی پیدا نکردم.

در هر صورت فردا تولدمه.به همین مناسبت به احتمال زیاد این آخرین آپم باشه.

دوست دارم نظر کلی تونو درباره خودم و این وبلاگ بدونم...

در اصرع وقت سعی میکنم جواب بدم.

از همتون ممنون واسه همه چی...

خدا نگهدار.

 

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من.من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...

----------------------------------------------

 

من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
 همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست. 
تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....

 

 

 


نوشته ی amigo در 87/06/16

72d10hineeee.JPG

 

شب را دوست دارم !

 

 چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا

 

 سر گرداني مرا ببيند ...

 

چون انتها را نمي بينم ،تا براي رسيدن به آن ، اشتيا قي نداشته

 

 باشم...

 

 شب را دوست دارم!

 

 چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي

 

 چشمان بي فروغم نمي بيند ...

 

 از روز متنفرم!

 

متنفرم به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين !!!! 

 

 

پروردگارا ...

با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس

 تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم: يانور... يانورالنور...

 يامنورالنور... ياكل نور...

عاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي

 گذاشت...

وجودم خسته از آزمون هاي دشوار توست...


نوشته ی amigo در 87/06/05

untitled.JPG-60391

 

روزگار غريبيست!
«کسي کاغذ سفيد را
به هر ميزان که سفيد، تميز و براق باشد
قاب نمي گيرد
وبه ديوار خانه
آويزان نمي کند»
و افسوس که ما، براي ماندگار شدن... پاکي و سپيدي مان را بخشيده ايم،
سياه و خط خطي شده ايم تا به زور خود را به ديوار دل ديگران بچسبانيم!
روزگار غريبيست!
مهرباني ها محو و آبي ها نيست گشته اند.... و آنچه مانده است
سايه ي سياه و مبهم فراموشي هاست!
و ما« مدتهاست چشمانمان به اين تاريکي عادت کرده است!»
خيلي وقت است که دلها از غم يکديگر نميگيرند!... نمي سوزند!
انگار همه سنگ شده اند!
سلام هاي اجباري ...
دل هاي تنها...
دوستي هاي کمرنگ ...
«دلم از اين همه سردي ميگيرد!»
و من...
تازگي ها، زود به زود آرزوي مرگ مي کنم
!

 

                                                                                     


نوشته ی amigo در 87/05/29

untitled.jpg-56489

 

 

 

انتهای مهربانی سلام

ببخشید که بی مقدمه...

من عاشق شما نیستم

ادعایی هم ندارم

اما خیلی دوست دارم که باشم

ادعایی ندارم چون

حتی درباره ی عشـــــق های زمینی ام هم

ایمان ندارم که واقعی باشند

چه برسد به...شما...و...عشــــــــــــــــــق...و...دلدادگی...

از تو و خدایمــــــــــــان کمک می خواهم

کمکم کن عاشقت باشم

کمکم کن بفهمم که عشــــــــق چیست؟

معشوق...و...عاشق کیست؟

شاید به نگاه بعضی ها سنم برای این چیزها خیلی کم باشد

اما

من میدانم و تو میدانی که

عشق نمی پرسد چند ساله ای؟

عشق چیز دیگری است

گرچه برای بعضی متفاوت

گرچه...

تو عاشقی

میـــدانی که عاشقی

میـــــدانم که عاشقی

به ما هم گوشه چشمی بینداز

اگر چه لایقش نباشم...

 

 

untitled;;.JPG

 اللهم عجل لولیک الفرج...

آمین

 


نوشته ی amigo در 87/05/24

untitled.JPG-36545

  

روز بزرگ رسیده بود . سالها بود که او خود را برای این صعود آماده می کرد . فتح بلندترین قله ؛ هدفی که سالها به آن اندیشیده بود . با اینکه گروه زیادی برای این کار به او کمک کرده بودند ، او تمام افتخار را برای خودش می خواست . پس تصمیم گرفته بود تا به تنهایی صعود کند .

 رفته رفته هوا تاریک می شد . شب ظلمانی بر کوهستان پهناور پرده کشیده بود . نمی توانست جایی را ببیند . همه چیز ساده بود . چیزی دیده نمی شد . ماه و ستارگان با ابر پوشیده شده بودند . به بالا رفتن ادامه داد .می دونست تنها فقط چند متر به قله مانده.ولی ناگهان پای او لغزید و به سرعت در هوا معلق شد .  سرعت سقوط را احساس می کرد . فقط می توانست نقطه های سیاهی را که می بایست صخره ها باشند ، ببیند . در حالی که جاذبه زمین با قدرتی شگفت آور او را به سمت خود می کشید و در این لحظات مرگ آور که ترسی کشنده وجودش را پر کرده بود ، قسمت های خوب و بد زندگی به سرعت از ذهنش می گذشت . فکر می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد چیزی او را از سقوط بازداشت . طنابی که به دستش بسته بود ، مچ او را هم محکم گرفته بود . بدن او در هوا آویزان شد . تنها طناب بود که او را نگه داشته بود و در این شرایط سکون هیچ انتخاب دیگری نداشت . کمی به خودش آمده و فریاد زد : " خدایااااااا کمکم کــــــــــــن ! " 

ناگهان صدایی پاسخ داد : "  از من چه می خواهی ؟"

او با فریاد گفت : "  نجاتم بده !  "

صدا پرسید :  " آیا تو واقعا معتقدی که من می توانم تو را نجات بدهم " مرد پاسخ داد : "  البته.. من ایمان دارم که تو می توانی.. اگر بخواهی"

صدا گفت : " پس طناب را ببر!  "

لحظه ای سکوت سنگین شد و مرد با تمام قدرتی که داشت طناب را در دست گرفت ....

 روز بعد گروه نجات ، کوهنوردی را یافتند که بر اثر سرما یخ زده و مرده بود . جسد از یک طناب آویزان .

 فاصله جسد تا زمین تنها دو متر بود ...

.

.

.

بهتره یکم به خودمون بیایم....

ما جزو کدوم دسته از آدماییم؟؟

اونایی که طناب رو می برن یا اونایی که طناب و سفت میگیرن؟؟؟؟؟

اونایی که به ندای درونشون گوش میدن یا اونایی که همیشه دنبال دلایل منطقی برای کاراشون هستن!!!

 

(ولقد خلقنا الإنسان و نعلمُ ما توَسوِسُ بِه نَفسُهُ و نَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبل الوَرید)

ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاي نفس او را مي‏دانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!

 سوره قاف  آیه ۱۶

 

 


نوشته ی amigo در 87/05/17

 

 

     آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

  وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد ...
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


چند روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

...

سالهای خیلی زیادی گذشته . دارم به یه تابوت نگاه میکنم ،تابوت  دختری که من رو داداشی خودش میدونست . فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : 
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...علتش رو نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...

 

 

اما شما بچه ها:

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه!!

 

 


نوشته ی amigo در 87/05/11

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم...


نوشته ی amigo در 87/05/07

 

استاد ظرف شیشه ای روی میز گذاشت و شروع به پركردن آن با چند توپ گلف كرد.بعد از دانشجويان خود پرسيد:آيا اين ظرف پر است؟ و همه تاييد كردند. سپس استاد ظرفي از سنگريزه را برداشت و آن ها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد.سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند و دوباره استاد از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است و باز همگي تاييد كردند.
دوباره استاد ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت و البته ماسه ها،همه ي جاهاي خالي را پر كردندو بار ديگر همان سؤال را پرسيد و دانشجويان يك صدا گفتند:بــــــله
سپس استاد دو فنجان چاي از زير ميز برداشت و روي همه ي محتويات داخل شيشه خالي كرد و گفت:در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي كنم!همه ي دانشجويان خنديدند.
آنگاه كه صداي خنده فرو نشست،استاد گفت:
اين شيشه نمايي از زندگي شماست.توپ هاي گلف مهم ترين چيز ها در زندگي شماست.خدا،خانوادهتان،فرزندانتان،سلامتي تان،دوستانتان و مهم ترين علايقتان.چيز هايي كه اگر همه ي چيز هاي ديگر از بين بروند ولي اين ها بمانند،باز زندگي تان پابرجا خواهد بود.
سنگ ريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل كارتان،خانه تان و ماشينتان و ماسه ها هم ساير چيزها مي باشند،مسائل خيلي ساده.
استاد ادامه داد:اگر اول ماسه ها را بريزيد،ديگر جايي براي سنگ ريزه ها و توپ هاي گلف باقي نمي ماند.درست عين زندگي تان...اگر شما همه ي زمان و انرژي تان را روي چيز هاي ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد،ديگر جايي و زماني براي مسائلي كه برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند.
يكي از دانشجويان پرسيد:پس دو فنجان چاي چه معني داشت؟ استاد لبخند زد و گفت:اين فقط براي اين بود كه به شما نشان دهم كه مهم نيست زندگي تان چقدر شلوغ و پر مشغله است...به ياد داشته باشيد هميشه در آن جايي براي دو فنجان چاي ،براي صرف با يك دوست هست..


نوشته ی amigo در 87/05/05

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! plz

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی ! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی " بچه سوسک مرده " بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

 


نوشته ی amigo در 87/05/03



واژه ها محدودن. ما با گفتن واژه ها ناخودآگاه خودمونو محدود می کنیم.میگیم خدا یکیه،ولی نمی دونیم که یک محدوده. خدا محدودیت نداره.میگیم میجنگیم برا زندگیمون،ولی یادمون میره که جنگ همیشه ناعادلانه است.من دنبال یه چیزی فرای واژه هستم...
خوشحال میشم اگه کمکم کنید.
با تشکر
امیر
"GOD,Estoy loco enamorada de ti"
دوستان عزیز
Search in my Page
»
»
»نام کاربر: دوست من


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati